#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_351
پس از صرف شام ، مجددا همه به سر جای اولیه خود بازگشتند و صحبتها در زمینه گرفتن یک مراسم ساده در روزهای آینده ادامه پیدا کرد . به پیشنهاد پدر و آقای پناهی ، دو هفته دیگر که مصادف با یکی از اعیاد بزرگ بود، مناسب شناخته شد .همه با فرستادن صلواتی بلند، رضایت خود را برای گرفتن مراسم عقد اعلام کردند .
هنگام بازگشت به خانه، فرزاد و شایان در گوشه ای از سالن ایستاده و مشغول گفتگو بودند . بادیدن آنها که آنطور صمیمانه و خندان غرق در صحبت بودند، لبخند رضایتی بر لبهایم جاخوش کرد . به آرامی به سمتشان رفتم و با شیطنت گفتم :
- آقا شایان تشریف نمی یارید؟منتظر شماییم!
- چرا الان می یام، دیگه تموم شد!
یک تای ابرویم را بالا انداختم و با لبخند گفتم :
اِ، چه عجب!!!....
شایان که بسمت الهام رفت، فرزاد را مخاطب قرار دادم:
romangram.com | @romangram_com