#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_339

چند قدمی جلو رفتم که ناگهان فرزاد و شایان یکدیگر را دیدند .فرزاد بلافاصله گفت:

- به به؛ شاه دوماد عزیز! مشتاق دیدار، خیلی کم پیدا شدی رفیق!

یکدیگر را سخت در آغوش گرفتند و شایان جواب داد:

- سلام عاشق بی قرار و دلخسته! کم سعادتیم، تو کجایی؟

خدای من! چیزی نمانده بود به مرحله جنون برسم! امشب اینجا چه خبر بود؟ هضم این اتفاقات عجیب و غریب برایم بشدت دشوار بود . فرزاد و شایان با نگاهی به چهره بهت زده ام ، به خنده افتادند و شایان نجوا کرد:

- اینطوری نگاه نکن آبجی کوچول! بعدا همه چیز رو برات تعریف می کنم .

همگی بسمت سالنی که توسط پنجره های بلند و بزرگ نمای باغ را سخاوتمندانه به رخ می کشید . راهنمایی شدیم . فرزاد کنارم به راه افتاد و طوری که جلب توجه نکن به آرامی نجوا کرد:


romangram.com | @romangram_com