#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_307

نگاهی بین پدر و مادر رد و بدل شد و بلافاصله مادر با شعف گفت:

- الهی قربون پسر کلم برم، یعنی تو عاشق شدی؟!

با شیطنت خندیدم و گفتم:

- حالا نمی خوایید بدونید این دختر خوشبخت که دل داداش منو برده کی هست؟

پدر با لبخندی رضایت بخش روزنامه را به کناری نهاد و گفت:

- پسرم یه کمی آروم باش و بیشتر برامون توضیح بده

- راستش برام خیلی سخت بود که در مورد این مساله باهاتون صحبت کنم! الان چند روزه که دست دست می کنم ولی در هر صورت من از روزی که با خانم پناهی، منظورم دوست شیدا است، آشنا شدم احساس کردم تمام فاکتورهای ایده آلی که من برای همسر آینده ام در نظر دارم، در اون جمع شده، با شناختی که ازش پیدا کردم متوجه شدم یه دختر نجیب و باوقار از یه خانواده کاملا متشخصه .پدر ومادرش هر دو حقوقدان هستند و غیر از الهام فرزند دیگه ای ندارن . البته سابقا یه پسر هم داشتند که چند سال پیش در یه سانحه رانندگی فوت می کنه!از نظر طبقاتی در حد خود ما هستند که البته این مساله خیلی هم برای من ملاک نبود . حالا دیگه هر چی شما صلاح بدونید همون کار رو می کنیم .


romangram.com | @romangram_com