#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_297
- مطمئنی؟!
- ببین شیدا جان...........
دلم هری ریخت !تا به حال از شنیدن نامم تا به این اندازه لذت نبرده بودم، خصوصا که فرزاد کلافه بنظر می رسید و مرتب به موهایش چنگ می زد و دلم را به لرزه می انداخت .
- بهتره به حرفهای اون توجه نکنی ؛ کاش می انداختمش توی قفس که اینقدر منو اذیت نکنه! فنجونت رو بده چای بریزم
دلم نیامد بیشتر از آن اذیتش کنم .لبخندم را قورت دادم.
- نه ممنون؛ دیگه کافیه .اگه اجازه بدی من کم کم برم تا دیر نشده
نگاهش را از صورتم به ساعتش چرخاند .
romangram.com | @romangram_com