#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_288
- در هر صورت یادت باشه که نمی تونی منو فریب بدی جناب آقای متین!
با نگاهی عاشقانه و مجذوب کننده زمزمه کرد:
- آرزو به دلم موند یکبار منو فرزاد صدا کنی!
وقتی چشمهایش آنطور مخمور و پرالتماس به دریچه نگاهم تابیده می شد، قلبم ضربان می گرفت و نفسم به شماره می افتاد . از چشمهایش فاصله گرفتم و به سمت حوض رفتم . مدتی دستم را در آب فرو کردم و با تمام وجود لذت بردم .فرزاد هم موزی ملایمی در پخش گذاشت و درآشپزخانه مشغول شد.
به تختخوابش نزدیک شدم .ناگهان دوتا از پرنده ها سر و صدا کنان از روی سرم پرواز کردند و بسمت دیگر اتاق رفتند .جیغ کوتاهی کشیدم و نیم خیز شدم .فرزاد بسرعت به عقب برگشت و با دیدن من خندید.
- نترس عزیزم ؛ بی آزارن، درست مثل صاحبشون !
دستم را روی قلبم گذاشتم .نگاهی به دور و بر انداختم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com