#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_283
- نخیر من اینجا زندگی نمکنم .توی خونه خودمون و با پدرم زندگی می کنم، فقط گاهی که فشار کار زیاده اینجا استراحت می کنم
- چه بی انصاف! ولی اگه من جای تو بودم حتی کارم نمیکردم و همه اش اینجا زندگی میکردم!
خنده ای کرد و بلافاصله گفت:
- اگه راست می گی بعد از ساعت کاری دعوت من رو برای خوردن یه فنجون قهوه قبول کن!
با تعجب سر برگرداندم و نگاهش کردم .با لحنی پرتمنا گفت:
- قبول کن دیگه؛ خواهش می کنم!
واقعا این پسر چقدر مظلوم و دوست داشتنی بود! من حتی خود را لایق این همه محبت هم نمی دیدم .نگاهی به چهره معصومش انداختم و با شرمزدگی گفتم:
romangram.com | @romangram_com