#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_220

- نه، ابدا .من کارهام رو به یک جا نشستن توی خونه ترجیح می دم آقای متین! تازه کلی از کارهام عقب افتاده!

لبخندی تحویلم داد:

- چه دختر خوب و وظیفه شناسی! من باید حسابی از تو ممنون باشم

- اختیار دارید .من فقط دارم به وظیفه ام عمل می کنم

- می شه خواهش کنم چند لحظه از وقتت رو به من بدی و همرام بیای؟

نمی دانم نگاه خیره و نافذ آن چشمهای عسلی بود که تپش قلبم را زیاد کرد یا لحن مرموز و قاطعانه اش! بدون آنکه قدرت کوچکترین مخالفتی داشته باشم سرم را تکان دادم و همراهی اش کردم . نزدیک دفتر ایستاد و با دست اشاره کرد اول من وارد شوم .از احترامش تشکر کردم و او پس از وارد شدن، به آرامی پشت میزش قرار گرفت. در حالیکه هنوز همانطور با دقت براندازم میکرد گفت:

- بیا اینجا، میخوام یه چیزی نشونت بدم!


romangram.com | @romangram_com