#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_218
با نگاهی مملو از مهربانی لبخند زد:
- اصلا موردی نداره! ببخشید که خسته ات کردم .برو منزل و به فکر کار هم نباش!
سپس انگار که چیزی را بخاطر آورده باشد، با دلواپسی پرسید:
- ولی چطوری میخوای بری، تو که نمی تونی رانندگی کنی؟!
- من رانندگی نمی کنم، برادرم اومده دنبالم
- بسیار خب، خیالم راحت شد .برو با خیال راحت استراحت کن!
تشکری کردم و به اتفاق الهام از شرکت خارج شدم .در بین راه جریان تلفن شایان و عصبانیتش را تعریف کردم و خندیدیم .بمحض نشستن در ماشین، شایان را مخاطب قرار دادم:
romangram.com | @romangram_com