#چشمانی_به_رنگ_عسل_پارت_188

با ولع گازی به سیب درون بشقابش زدم و ادامه دادم:

- انگار هر کسی ازدواج می کنه جونش خیلی عزیز می شه!

همه خندیدند و ساناز با خجالت سرش را به زیر انداخت و ضربه آرامی به پهلویم زد .مهرداد به حالت تدافعی جواب داد:

- بفرمایید سیب، سنگ پا! مگه تو خیلی با احتیاط رانندگی میکردی؟ ما هم ماشین تو رو می دیدیم داشتیم سکته می کردیم .فقط برای اینکه کم نیاریم به روی خودمون نمی آوردیم! بنده خدا آقا کسری اونقدر زد روی پاهاش که فکر کنم حسابی کبود شده .حساب زن من که دیگه جداست!

کمی در صندلی جابجا شد و ادامه داد:

- البته از حق نگذریم توی دست فرمون خوبی داری.شایان گفته بود که ما بازنده ایم ولی باورمون نمی شد!

با حرکتی خنده دار ، سری برایش تکان دادم:


romangram.com | @romangram_com