#چشمانت_آرزوست_پارت_197

_تو دیگه تپل نشو من لاغرم میکنم

تخس پشتمو بهش کردم+واقعا که

یهو منو از پشت کشید تو بغلشو لباشواورد نزدیک گوشمو شروع کرد به حرف زدن

_تانیا حالاکه خودت اومدی سمتم خودت منو خواستی دیگه حق رفتن نداری حتی یک ثانیه هم بهت اجازه نمیدم که بری این زندانو خودت انتخاب کردی

وقتی دستاشو دورم محکم کرد منظورشو فهمیدم سرشو گذاشت رو شونم

+اگه زندان آغوش توباشه میخوام تااخرعمر زندانی باشم زندانی که که میله هاش دستای تو باشه و انفرادیش آغوشت بزار تا ابد حبس باشم

اهوع ازکی تاحالا شاعر شده بودم ای باباامان ازعشق

_حالا که انقدر از عشق حرف میزنی انقدر برا من طنازی میکنی خاموش کردن اتیشمم با خودت. برگشتم سمتش

+اا سامیار....

پایان

romangram.com | @romangram_com