#چشمانت_آرزوست_پارت_195

خواست درو ببنده که نزاشتمو وارد شدم

+ولی من باید حرفامو بزنم

دروبستو رفت روتخت نشست

_خب تو که هیچی از تعهد و تاهل حالیت نم..

با حالت جیغ مانندو حرصی گفتم:اه بسه دیگه هی آرش هی تاهل بابا من ازدواج نکردم میخوای اینو بفهمی؟از ظهر میخوام بگم نمیزاری هی نمیزاری همون شب که اومدی اینجا اومدم فرودگاه دنبالت،با همون لباس عروس تنم اومدم دنبالت کلیدخونمون توکیفم بود حتی کفشامم پام نبود چون مانع سریع تر اومدنم میشد برای اولین بارتوعمرم توروی بابام وایستادم ازتودفاع کردم بخاطر اینکه همون شبی که ولم کردی کل حقیقت خورد تو سرم اینکه من احمق عاشقت شده بودم اما نمیتونستم باهاش کناربیام اما الان فهمیدم نمیشه دیگه بدون تو نمیتونم سامیار

بعد تموم شدم حرفم بهش دقیق شدم انگار حسی نداشت

واقعا که تانیا یه پوزخندرولبم نشست باچه عقلی فکر کردم حالا براش مهمه

+بیخیال بابا میدونم باورم نمیکنی

سمت در راه افتادم

_تانیا. سرجام وایستادم

_تو قبل اینکه بگی عاشقمی نمیخوای بری که ها. آروم برگشتم سمتش:سامیار

_جان دلم عشق سامیار

چند قدمی که سمتش برداشته بودمو برگشتمو اخم کردم حالا وقتش بود عقده هامو خالی کنم وقتش بود یکم ناز کنم


romangram.com | @romangram_com