#چشمانت_آرزوست_پارت_151
ساغر:نه باباتانیاازبچگی به چشم رنگیاحسودی میکرد مخصوصاتوکه چشات تیله اییه
یکی نیست به این دوست من بگه تو حرف نزنی نمیگن لالی
بارمان: پس چطوری باتوکناراومد
ساغر:یه مدت میخواست چشامواز کاسه دربیاره
سامیار صندلی کنارم نشستو خداروشکر بحث تموم شد منم مشغول چپوندن میوه های رو میز تو خندق بلا شدم تا صدای دست و جیغ اومد پس اومدن با بچه ها رفتیم سمت عروس داماد بعداز تبریکو اینجورچیزارفتیم سر میز
+خب بریم برقصیم ساغر فقط الان نگو(با دهن کجی ادامه دادم)بارمان ناراحت میشه
بارمان با لبخند برگشت سمت ساغر
+یعنی خیلی چندشین خیلی
برگشتم سمت سامیار:تو چی ساسا
یهو دستمو کوبیدم رودهنم ساغرشون خندیدنو سامیار متعجب نگام کرد
+ازدهنم پریدحالاتونمیرقصی
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت که چی الان پسر که چی چرا اینجوری نگاه میکنی فکر میکنی خیلی اوکیو توپی البته همه این عقیدرو نسبت بهت دارنا ولی چه دلیل میشه منم اعتقاد داشته باشم بهش
بلاخره حرف زد:شرمنده ولی این رقصا به کلاس ما نمیاد در شان شمام نیست پس بشین
romangram.com | @romangram_com