#چشمان_نفرین_شده_پارت_173


صدایش را پایین آورد و پچ پچ کرد:

- نمی‌دونی برات چه نقشه‌هایی دارم، بذار برگردی.

یک لحظه از لحن مرموزش حس بدی به وجودم دست داد.

بعد از خداحافظی با مهرداد همان‌جا زیر سایه یک درخت نشستم. ناخوداگاه سبزه‌هایی که زیر دستم بود را با حرص می‌کندم که صدایی از جا پراندم.

- داری سبزه گره می‎زنی بختت باز شه؟

متعاقب شنیدن صدا، قیافه‌ی پسرسیاه سوخته را در چند قدمی خود دیدم.

نمی‌دانم چرا امروز همه انگ سبزه گره‌زنی به من می‌چسبانند.

محلش نگذاشتم تا رویش کم شود.

دوباره گفت:

- نه انگار واقعاً دنبال شوهری! اگه زرنگ باشی احتیاج به سبزه گره زدن نیست.

نگاه تندی به او انداختم با این وجود نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم.

romangram.com | @romangram_com