#چشمان_آتش_کشیده_پارت_295

ـ مي‌شناختيشون ؟

- نه. تا حالا نديده بودمشون...

ـ چرا مي‌خواستن بکشنمون!؟

دستاش‌و زير سرش برد و گفت:

ـ فکر نکنم واسه کشتن اومده باشن



نگام‌ و از خاکستراي معلق تو هوا گرفتم و بهش دوختم.

ـ منظورت چيه!؟

گردنش ر‌ و کج کرد و از بالا بهم خيره شد. عجب صحنه‌اي!

من کنار يک خون آشام دراز کشيده بودم.



romangram.com | @romangram_com