#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_82
برادر کوچکم خوب مرا شناخته بود . قلبم پر از احساس و شور و حال جوانی بود ؛اما لازمه ى این
بُرهه از زندگیم این بود که همان جا محبوسشان کنم . حالا در این زمان وقتی برای بروز احساساتمنداشتم . ****
با قدم های بلند به سمت پله های دانشکده رفتم .سرم یک لحظه توی جزوه ى داخل دستام بود و یک لحظه جلوی پام را نگاه می کردم . به سرعت از پله ها سرازیر شدم تا خودم را به کلاس برسانم .
تمام هوش و حواسم برای لحظاتی رفت سمت سوالی که تا صبح ذهنم را به خود مشغول کرده بود . ناگهان با برخورد با جسم سختی تعادلم را از دست دادم و روی پله ها افتادم
کمرم در اثر شدت ضربه درد گرفت و صدای آخم بلند شد . جزوه ام روی پله ها پخش و پلا شد و سرم به نرده ها اصابت کرد .با یک دستم سرم را ماساژ دادم و دست دیگرم ناخداگاه به سمت کمرم رفت . صدای مردانه ای مرا از آن جو درد آلودم بیرون کشید :
ــ حالتون خوبه خانم ؟ تازه آن موقع بود که به روبه رویم نظر دوختم . در کمال شگفتی استاد شمس را دیدم که با نگاهی مستقیم جلویم روی پله ها نشسته بود. آهم در گلو خفه شد . از فاصله ای نزدیک و با چشمانی نافذ نگام می کرد؛ بند دلم پاره شد و استرس همه ى وجودم را احاطه کرد .باز در مقابل این استاد سخت گیر خراب کرده بودم .
حواست کجاست نورا ! آخه من به تو چی بگم دختر؟ حالا این آقا فکر می کنه با یه دختر بی نظم ودست و پا چلفتی طرفه ! خُب ، از حق نگذریم کمی هم دست و پا چلفتی بودم ، نبودم ؟ اشعه ى آن چشمان گیرا و میشی رنگ ، مرا در برگرفت و با عجله ازجا برخاستم ؛ به طوری که هم خودم از شدت درد کمرم نفسم در سینه گره خورد و هم استاد شمس به شدت خودش را عقب کشید و نزدیک بود از پشت روی پله ها بیافتد . هین بلندی بی اختیاز از گلوم خارج شد. دستم اتوماتیک وار روی دهانم قرار گرفت و چشمام درشت تر از حد معمولش شد . شمس با اخم به
سویم نگاه کرد و خواست چیزی بگوید ،اما با دیدن حالتم که واقعا نمی دانم تا چه اندازه مضحک بود ؛ لبخندی کاملا ناخواسته روی لبان همیشه ى بسته اش نشست. از دیدن آن لبخند نصفه و نیمه تعجبم بیشتر شد و به طبع حالت چشمام درشت تر .شمس سرش را تکان داد و در حالی که بلند می شد و هنوز در کمال حیرت من، لبخند می زد گفت :
ــ این چه قیافه ایه به خودتون گرفتین خانم ، آدم زهره ترک می شه.
دستم را فوری از روی دهانم برداشتم و نفسم از سینه آزاد شد . شمس خاک روی لباسش را تکاند و نگاش به کاغذهای ولو شده ى روی راه پله افتاد؛ خم شد و کاغذ ها را جمع کرد . من هم همان طور مثل درخت چنار سرجام خشکم زده بود . کاغذها را دسته کرد و بلند شد و آنها را به سمتم گرفت . با نگاه مستقیمی گفت :
ــ بفرمایید خانم تنها . راه پله جای جزوه خوندن نیست ؛ بیشتر مراقب باشین لطفا !
romangram.com | @romangram_com