#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_75

وجدانم مثل همیشه به یاریم آمد و آرامش را بهم برگرداند . اتوبوس همان لحظه رسید .

مقابل خانه که ایستادم دیر وقت بود . نور چراغ تنها تیر برق کوچه جلوی پایم را روشن می کرد .

درون دستام کیک کوچکی خود را به رُخ می کشید . ژل موی 24 ساعته با کاغذ کادویی زیبایی

بسته بندی شده ، داخل کیفم جاش امن و امان بود . حتما نیما گمان می کرد تولدش را فراموش

کرده ام . قیافه ی آویزان صبح اش به خاطرم آمد . همه ی زورش را زده بود تا امروز را به یادم

بیاورد .اما من با بدجنسی خودم را به آن راه زده بودم ، و در این ساخت و پاخت ، مامان گلی را هم همراه خود کرده بودم . حتم به یقین تا الان نیما حسابی نا امید شده و حرص خورده بود .

با بی صبری و شوقی وصف نا پذیر به سمت آشپزخانه مأمن گاه همیشگی مان قدم برداشتم و با صدای بلندی گفتم :

ــ سلام ، کسی نیست بیاد استقبال ؟

سر مامان گلی از پنجره بیرون آمد . با دیدن کیک درون دستام ، لبخندش به خنده ای گرم و مهر آمبز تبدیل شد و زیر لب قربان صدقه ام رفت . بعد بلند گفت :

ــ سلام مادر ، خسته نباشی . بیا شام .

کیک را روی زمین گذاشتم و بند کفش های کتانی ام را گشودم . سرم را داخل بردم . نیما کز کرده ، گوشه ای نشسته بود و سرش را تا گردن فرو کرده بود داخل کتابش . سرفه ای کردم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com