#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_73

نگاه خیره ی امیرعلی حاکی از این بود که از حرکتم شدید خوشش آمده است . لبخند عمیق

و گرمی به لب داشت که صدای گرومپ گرومپ قلبم را دوباره بلند کرد . مانی در حال خنده

دستی به موهاش کشید و کاغذ را گرفت :

ــ اگه اینو نمی گرفتم ، امشب نمی تونستم بخوابم ! واقعا ممنونم !

یک ابرویم را دادم بالا و جدی گفتم :

ــ خواهش می کنم قابلی نداشت !

و زود بهش پشت کردم و رفتم روی چند تا صندلی دورتر نشستم . خنده هاشان هم چنان ادامه داشت .

*****

نگام به ساعت بود که داشت به عدد هفت نزدیک می شد . آخرین محاسبه را انجام دادم و پرونده را بستم . امشب تولد نیماست و شدید هیجان دارم . کوله ام را برداشتم و از جایم بلند شدم .

هم زمان در اتاق بهادری باز شد که سگرمه هام تو هم رفت . ناچار صبر کردم تا بهم نزدیک شد . با لحن گرمی گفت :

ــ خسته نباشی خانم تنها .تشریف می برین ؟


romangram.com | @romangram_com