#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_71
چشماش از تعجب گرد شد و سیخ سرجایش نشست . امیرعلی اما ، بلند خندید . نگاه تیزی بهش کردم که با عث شد بگوید :
ــ اون جوری نگام نکن ، گُرخیدم ! چیه سر صبحی اومدی میدون جنگ ، چشم سیاه ؟
لحن کلامش کاملا دوستانه بود . لحظه ای از رفتارم شرمگین شدم . رفتارم بد و به دور از شأن
نورا تنها بود .کمی با آرامش بیشتری گفتم :
ــ من روی صحبتم با شما بود ؟
این بار صدای خنده ی مانی بلند شد ، که البته فاطمه و ارغوان هم او را همراهی کردند .
برگشتم و نگاه زهر آلودی بهشان کردم و بعد رویم را کردم سمت مانی ؛ نگاه منتظرم را که دید دستش را داخل کیفش فرو برد وگفت
ـــ باشه ، باشه ! تا نزدین لت و پارم کنین این جزوه هاتون صحیح و سالم !
جزوه های عزیزتر از جانم را به طرفم گرفت . با شوقی وافر دست پیش بردم و آنها را پس گرفتم .
نگاهی اجمالی بهشان کردم . مانی با دقت حرکاتم را زیر نظر داشت . با شوخ طبعی خاصی گفت :
ــ سالمه ، مشکلی نداره ؟
romangram.com | @romangram_com