#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_69
ولی عجیب بهم چسبید .حتما نیما موقع پخت اش عشق قاطی اش کرده بود که انقدر دلپذیر بود
و گوشت شد به تنمان . ****** به امید گرفتن جزوه هام وارد کلاس شدم . چشم چرخاندم و بالاخره جناب مانی را که هنوز اسم
فامیلش یادم نیامده بود ، دیدم . نشسته بود ردیف جلو کنار رفیق گرمابه و گلستانش ، امیرعلی تهرانی ! از دور که مرا دید در چشماش برق خاصی درخشید . مانی چیزی زیر گوش
امیرعلی زمزمه کرد و لبخند جذابی به لبان او نشاند . پاهام به لرزه در آمد و نفسم در سینه گره
خورد .این حس لعنتی این روزها با وجودم عجین شده بود . داشتم به سویشان می رفتم که صدای ارغوان را شنیدم :
ــ سلام عرض شد نورا خانم ؛ کجا با این عجله ؟
سرم را که برگرداندم ، جفتشان را دیدم که پشت سرم ایستاده اند . فاطمه چادرش را جمع کرد
و با لبخند همیشگی اش گفت :
ــ بچه داره می ره دنبال جزوه اش ! امروز روز موعوده !
ارغوان خندید و من چپکی نگاهشان کردم و گفتم :
ــ بشینین سر جاتون فضول خانم ها !
romangram.com | @romangram_com