#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_64
ــ فعلا که داره در اثر ضربات تو سقط می شه ؛ بیا این ور ببینم ! چه دست بزنی پیدا کردی امروز. نفس فاطمه بالاخره بالا آمد . در حالی که اشک از چشاش جاری بود نفس زنان گفت :
دستت بشکنه نورا ! چقدرم سنگینه ؛ به گمونم پشتم کبود شه.
دست به کمر زدم و گفتم :
ــ حالا بیا و خوبی کن ؛ این عوض تشکرته؟ از پرروئیم خنده اش گرفت :
- رو رو بنازم ! پر رو تر از خودت ، خودتی! ارغوان در حالی که مشغول ماساژ دادن پشت او بود ، نگام کرد و با خنده ى مضحکی گفت :
ــ نه خیرم ! پررو تر از این ، اون جناب پر مدعاست . اون دست اینو از پشت بسته.
نشستم روی نیمکت و لیوان چایم را برداشتم و همان طور که هورت می کشیدم خیلی جدی گفتم:
ــ اینو خوب اومدی .
فاطمه باز به خنده افتاد و باعث شد ارغوان ضربه ای به پشتش بزند و برزخی بگوید :
ــ إه ، توام چیه هی هر و کرت هواست !چه بی جنبه است این بچه. فاطمه میان خنده ای که قطع نمی شد گفت :
ــ آخه شما دو تا خیلی باحالین ، یه چیز می گین آدم دو روز واسش می تونه بخنده .
romangram.com | @romangram_com