#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_60
ــ بیا اینجا پیش من بشین که امروز حسابی به تو محتاجم .
قبل از اینکه کنارش بنشینم نگام بی اراده رفت سمت جناب مانی. لبخندی بهم زد و گفت :
ــ خانم افضلی داشتن از جزوه های تر و تمیز شما تعریف می کردن. راستش جزوه هام دچار سانحه شده ؛ می شه جزوه های شما رو قرض بگیرم ؟ لحن مودبش عجیب دستم را گذاشت تو پوست گردو. دروغ چرا ، روی جزوه هام خیلی حساس بودم و این نگاه موذیانه ارغوان یعنی اینکه این مطلب را به سمع و نظر جناب مانی رسانده است و این آقای پررو تر از رفیق شفیقش مرا گذاشت تو رودر بایستی و حالا ارغوان چهار چشمی زل زده بود به من و منتظر جوابم بود. نفس بلندی کشیدم و گفتم :
ــ خُب ، باید ببینم کدوم جزوه رومی خواین و چند روزه می تونین بهم پس اش بدین .حتما خانم افضلی عزیز به اطلاعتون رسوندن که من یک مقدار رو جزوه هام حساسم .
اوووف مُردم از این لفظ قلم حرف زدنم . نگاش پر از شیطنت بود .
ــ جزوه ى همین درس رو می خوام و سعی می کنم تو دو روز بهتون پس بدم. نامیل دست کردم در کیفم و جزوه های نازنیم که با دقت هر چه تمام تر یک شب تا صبح برای مرتب کردنشان وقت صرف کرده بود را بیرون آوردم . نگاه حسرت باری بهشان کردم و گرفتمشان طرف مانی و گفتم :
ــ پس فردا همین ساعت.
چشماش از تعجب گرد شد و پرسید :
ــ یعنی دقیقا همین ساعت؟ سرم را به سمت پایین تکان دادم و گفتم :
ــ بله دقیق همین ساعت !
با تردید دست دراز کرد و یک نگاه کرد به سوی امیرعلی و گفت :
romangram.com | @romangram_com