#چادر_گلی_پارت_94
دنیام خراب شد رو سرم. زدم بیرون، دوباره زیر همون بید مجنون نشستم.
خدایا ماهرخم رو بهم ببخش، یه بید مجنون به نیت ماهرخ اونطرف می کارم که مثل این بید که سرپناه من شد، سرپناه هرکی که دنیاش خراب شده و زیر سایش می شینه، باشه.
خدایا تو ماهرخ من رو بهم پس بده، من هرچی که تو بگی می شم. خدایا...
ـ ماهرخ همه وجود منه...
یهو از جام پریدم. این صدای پدر ماهرخ بود که کنارم نشسته بود و فقط به نقطه نگاه می کرد. آهی کشید و ادامه داد:
ـ زندگیه منه، روح و روان منه. اگه یه مو از سر دخترم کم شه، من می میرم. یه چیزایی هست که باید بدونی، اما این یه چیزایی رو، تو فقط باید بدونی شهرام، فقط خودت!
مات و مبهوت، نگاه اش می کردم. از چی حرف می زد؟
چی رو من باید بدونم؟
چی می خواد بگه؟
ـ من محمد رو داشتم که ماهرخ رو آوردم و بزرگ کردم. وقتی یک ماه اش بود، جلوی مسجد محله رهاش کرده بودن، بین یه چادر نماز! همون چادر نمازی که الان باهاش نماز می خونه و فکر می کنه مال مادربزرگشه. حاج آقا موسوی، ماهرخ رو تحویل شیرخوارگاه داد. پنج روز بعد من بخاطر نذری که داشتم، بجای نذری پختن، ماهرخ رو از شیرخوارگاه گرفتم و آوردم، البته با کمک خداو حاج آقا. وجود ماهرخ تو زندگی ما برکت بود. همه وجودمون شد، دارو ندارمون شد. وجالب این جاست بعد از ماهرخ، ما دوباره صاحب فرزند پسر شدیم. انگار خدا می خواست فقط ماهرخ یکی یه دونه ی ما بمونه.
مکثی کرد، صورتش رو با دستش پاک کرد و نفسش رو فوت کرد بیرون و دوباره ادامه داد:
ـ شهرام، قرار نبود این راز رو کسی بدونه، ولی تو شوهرشی، درسته باید زودتراز اینا بهت می گفتم ولی...
مات و مبهوت نگاه اش می کردم:
ـ ولی چی؟!
ـ ولی اگه الانم بهت گفتم، واسه این بود که بدونی مریم نزاییدتش، ولی ما ماهرخ رو با جون و دل به این جا رسوندیم. اما شهرام، تو هم خیال اینکه دخترم رو تنها بذاری و بری به سرت نزنه. هیچوقت! فهمیدی؟!
صورت مردونه و پراز اشکش رو پاک کرد و رو کرد به من:
ـ من می رم پیش مریم، توهم پاشو برو پیش دخترم. مبادا چیزی به روش بیاری.
و از جاش بلند شد و رفت...!
٭٭٭٭٭
هشت ماه از این ماجرا گذشت. ماهرخ هر شنبه شیمی درمانی می شه. تموم موهاش و ابرو هاش ریخته بود. ازخونه بیرون نمی رفت. فقط از صبح کنار پنجره می نشست تا شب.
romangram.com | @romangram_com