#چادر_گلی_پارت_90

و بعد از تخت فاصله گرفتم و جواب دادم.

ـ الو مامان رسيدى؟ آره بيا اتفاقات، بخش سه.

برگشتم پیش ماهرخ که گفت:

- شهرام مامان اينارو چرا كشوندى اينجا، گناه داشتن.

- عزیزم گناه چیه، صبر كن الان ميام.

و رفتم سمت ورودى كه مامان اينا منو ببينن.

یه خورده وایسادم و این طرف و اون طرف رو نگاه کردم.

- شهرام بابا؟

با صداى بابا رفتم سمتشون.

- سلام.

- سلام چى شده؟ ماهرخ چش شده؟

-مي گم براتون.

سوالای بابا که تموم شد، مامان شروع کرد:

-مادر چى شده؟

-مامان شما برو پيشش، بعد بيا بيرون بابا بره، باشه؟

- باشه، ولی حداقل بگو چی شده؟

ـ مامان برو، بعد می گم.

ناچار قبول و گفت:

ـ پس فعلا!

مامان كه رفت، همراه بابا به سمت راهرو رفتيم و روي صندلى هاى انتظار نشستيم.


romangram.com | @romangram_com