#چادر_گلی_پارت_88
شکستم...
براى اولين بار گريه كردم. براى اولين بار هق زدم. زندگيم نابود شد. دنيا رو سرم خراب شد، ماهرخ از دستم رفت. حالا چه جورى به خانواده اش بگم، خدايا...
بی صدا اشک می ریختم و از خدا كمك مي خواستم. از اتاق اومدم بيرون. تو راهرو تكیه زدم به ديوار و سر جام نشستم.ضجه زدم. ناله كردم. خدايا حالا چه كار كنم؟
چى بگم؟
چجورى بگم؟
خدایا چرا؟
فقط بگو چرا؟
خدایا چرا ماهرخ؟
حالا چکار کنم؟
چی بگم؟
چه خاکی به سرم بریزم؟
گوشيم رو از جيبم بيرون آوردم و شماره مامان رو گرفتم. بغض سنگینم رو قورت دادم.
- الو مامان، سلام. نه خوبم، چيزى نيست سرما خوردم صدام گرفته، آره، مامان ماهرخ حالت تهوع داشت آوردمش بيمارستان، فكر كنم باردار باشه، مي تونى بياى اينجا؟
سوال وجواب کردن های مامان خیلی رو اعصابم بود. گوشی رو از گوشم فاصله دادم. چندثانیه که از سوال پرسیدن هاش گذشت، گوشی رو در گوشم گذاشتم و گفتم:
ـ مامان میای یانه؟ باشه، پس منتظرم. فعلا.
صحبتم که با مامان تموم شد، از پله ها رفتم پايين. ماهرخ رو برده بودن تو اتفاقات. وتا زمانی که تو بخش خون جا گیرش می اومد، باید تو اتفاقات می موند. نمي تونستم خودم رو كنترل كنم! واسه همين ترجيح دادم دست و روم رو بشورم، بعد برم پيش ماهرخ. خدايا خودت كمكمون كن.
آروم رو تخت خوابيده بود، رنگش شده بود مثل ماست. داشت قطره هاى سرمش رو نگاه مي كرد. آروم و بى سرو صدا رفتم كنار تختش.
- خانوم من چطوره؟
صورتش رو چرخوند سمت من:
- اِ، اين جايي؟
romangram.com | @romangram_com