#چادر_گلی_پارت_86

ـ سرطان.

ـ یا قرآن، یعنی چی مشکوک به سرطان، الان تکلیف چیه؟

ـ نمی دونم ستار، نمی دونم. فقط می دونم اگه ماهرخ چیزیش بشه، رگم رو می زنم.

ـ شهرام، این حرف ها چیه؟ چیزیش نمی شه. حالا به خانواده اش گفتی؟

ـ نه، منتظرم فردا جواب آزمایش اصلیش بیاد، بعد بگم.

و بعدزانوم رو جمع کردم و سرم رو گذاشتم روش.

حالم جهنم بود. خدا این حال رو نصیب هیچ مردی نکنه. اصلا نصیب هیچ کس نکنه...



باد سردی می وزید. هوای غریبی بود. دست ستار که نشست رو بازوم سرم رو از رو زانوم بلند کردم.

ـ پاشو داداش، بریم داخل، باد میاد.

بدون معطلی از جام بلند شدم و راه افتادم.

دوباره به همون راهروی جهنمی رسیدم. خدایا خودت بخیر بگذرون، خودت بهم صبر بده، خودت بهمون رحم کن، به ماهرخ که سنی نداره رحم کن...

و چشم هامو بستم که اشکم پایین نیاد.

هر جور بود شب رو تاصبح گذروندم. کل شب رو قدم زدم.

پشت در اتاق دکتر نشستم. سرم رو تکیه دادم به دیوار. یه عان خوابم برد.

ـ آقای شمس؟

فکر کردم دارم خواب می بینم.

ـ آقای شمس؟

یهو پریدم. دکتر بود که داشت صدام می کرد.

ـ پاشو پسرم، خوابت برده بود. کیف پولت از جیبت اومده بیرون، گفتم صدات کنم.


romangram.com | @romangram_com