#چادر_گلی_پارت_83

و توی این چهل وپنج دقیقه، من هزار بار راهروی بیمارستان رو قدم زدم.

برای یه گروه خونی که آزمایش نمی گیرن، یه تست کوچیک انجام می شه. ولی چرا اینا دارن آزمایش فوری می گیرن؟

خدایا یعنی چه اتفاقی برای ماهرخ افتاده؟!

غرق در فکرم بودم که صدای پرستار من رو از جا پروند:

ـ آقای شمس برید اتاق دکتر پناهی.

ـ کدوم سمت؟

ـ طبقه سوم، پشت ایستگاه پرستاری.

و باسرعت برق پله هارو دوتا یکی رد کردم. نفس زنان به اتاق دکتر رسیدم. تقه ای به در زدم و قبل از اینکه اجازه ورود بگیرم خودم وارد اتاق شدم.

ـ دکتر پناهی؟

ـ بفرمایید.

ـ من همسرخانم ضیافت هستم، خواستید منو ببینید، چیزی شده؟

ـ خانم ضیافت؟!

ـ بله دیگه، خون ریزی شدید داشتن، ظاهرا باردار...

هنوز حرفم کامل نشده بود که دکتر پرید وسط حرفم:

ـ آها، بفرمایید بشینید.

چندتا کاغذ جلوش بود. مکث کوتاهی کرد و دوباره ادامه داد:

ـ ما دنبال گروه خونی همسرتون بودیم، اما وقتی تست گرفته شد، قطره خون خانم ضیافت سریع لخته شد. بنابراین تصمیم گرفتیم آزمایش فوری انجام بدیم. توی آزمایش فوری به چیزی برخوردیم که چندان خوشایند نیست؛ به همین دلیل دوباره آزمایش انجام شد. چیزی که باید شما بدونی اینه که همسر شما دوماهه باردار بودن، و الان دیگه نیستن. چون خون زیادی ازش رفته و بچه سقط شده متاسفانه. و توی خون همسر شما ما متوجه هورمون های سرطانی شدیم. همسر شما دچار سرطان بودن و بخاطر وجود بچه بدنشون ضعیف شده و علائم سرطان خودش رو نشون داده. اما ما برای مطمئن تر شدن، دوباره ازشون آزمایش گرفتیم که جوابش فردا آماده می شه. لطفا پدر و مادرش رو در جریان بذارید...



خدایا این یکی دیگه چی می گفت؟

فقط دهن دکتر رو که باز وبسته می شد رو می دیدم. دیگه هیچی نمی شنیدم. دنیا رو سرم خراب شد. یعنی چی سرطان داره؟


romangram.com | @romangram_com