#چادر_گلی_پارت_78

همونجور که نشستنی چرت می زدم، شروع کردم به خاروندن سرم، ولی چون کسل وبی حال بودم سرم رو گذاشتم روی بازوی شهرام و گفتم:

ـ شهرام؟

ـ جان شهرام؟

ـ بخارون!

با تعجب نگام کرد، بیچاره هنگ بود. باهمون حالت گفت:

ـ کجارو؟!

ـ کله ام رو.

دوباره پقی زد زیر خنده. انگار دارم جک تعریف می کنم. بابا خوب می خاره. چکار کنم؟

بس که برام تافت زدن.

دست هاش رو آورد بین موهام و شروع کرد به ماساژ دادن.

ـ وااای، ایول. خدا خیرت بده. آخیش. چه خوبه. بَه چه حالی می ده.

همین جور کِیف می کردم و نسبت به درصد کِیفی که می کردم کلمه می گفتم.

شهرام هم غش غش می خندید.

انگار دلقک دیده. دیوانه!



ـ ماهرخ پاشو دیگه، وقت نداریم.

ـ نچ شهرام؛ بذار یکم بخوابم، هنوز زوده، کی شش صبح می ره شمال که ما بریم؟

ـ شش کجا بوده، ساعت یازدهه.

ـ حالا چه فرقی داره، شش یا یازده، جفتش زوده.

ـ پاشو ماهرخ، پاشو اینقدر تنبل بازی درنیار، پاشو قربونت برم.


romangram.com | @romangram_com