#چادر_گلی_پارت_73
ـ هووم چیه؟
ـ ببخشید، جان؟
ـ چیزی شده؟ ازاتاق خوشت نیومد؟
ـ چرا، خیلی قشنگه!
ـ پس چرا این جوری نگاه اش می کنی؟
ـ چیزی نیست.
یه خورده من و من کرد و بعد گفت:
ـ می شه کمک کنی موهام رو باز کنم؟
ـ بله خانمم، البته که می شه. بشین اینجا.
و به عسلی کنار تخت اشاره کردم.
با حوصله و تک تک گیر مشکی های موهاش رو باز می کردم و می ذاشتم کف دستش. و با هر گیری که از مو هاش باز می کردم، یه دسته از موهای فرش، می ریخت دورش.
ـ وای مرسی شهرام، واقعا نمی دونستم چجوری بازشون کنم.
ـ تا وقتی من هستم، غصه هیچ چیزی رو نخور عشق من. لباست رو می تونی عوض کنی؟
نگاهی به خودش انداخت و با تردیدگفت:
ـ آره، آره، می تونم.
ـ خیلی خوب، پس تا من می رم وسایلای توی صندوق عقب رو بیارم، توهم لباست رو عوض کن.
و به تبعیت از حرف من، شروع کرد با زیپ لباسش کلنجار رفتن.
هنوز کامل از در اتاق بیرون نرفته بودم که ماهرخ با درموندگی تمام صدام زد:
ـ شهرام؟!
ـ جانم؟
romangram.com | @romangram_com