#چادر_گلی_پارت_71

ـ می بینیم خانم.

آهنگ تموم شد و کل کل های ما تموم نشد.

اون شب همه چيز به خوبی پیش رفت. يه جشن عروسى فوق العاده! همون چيزى كه ماهرخ دوست داشت؛ ساده و تكميل. دوتايي وايساديم جلو ماشين، مامان تمام هديه هايي كه جمع شده بود رو گذاشت صندوق عقب و اومد دوتايي مون رو بغل كرد و بوسيد. بابا هم همين طور. مامان و باباى ماهرخ كه جفتشون گريه مي كردن، اومدن و ما رو بغل كردن و بوسيدن .تك تك همه جلو اومدن؛ شيرين، ناز گل، شهروز، مهدى، محمد...

بعد از همه ى خداحافظی ها، بلاخره سوار ماشين شديم و حركت كرديم. بقيه ماشين ها هم پشت سرمون حركت كردن. صداى بوق بوق راه انداخته بودن. از هر ماشينى يه صدايي مي اومد.هر چهار راه كه مي رسيديم پسرا و دخترای فامیل پياده مي شدن و مي رقصيدن و دوباره حركت مي كرديم. اين حركت ادامه داشت تا در خونه ما.

جلوى در كه رسيديم پياده شديم و از همه تشكر كرديم و يكى يه دور دوباره بهمون تبريك گفتن و رفتن. و حالا من موندم و ماهرخ! ماشين رو بردم داخل پاركينگ. كمكش كردم از ماشين پياده شه. تور لباسش رو جمع کرد بالا آروم حرکت کرد. در رو باز کردم و رفتيم داخل:

- به خونه ات خوش اومدى بانو.

لبخند زد و كل خونه رو از نظر گذروند. همه چیز سر جاى خودش چيده شده بود. آروم و قدم زنون رفت سمت اتاق خوابمون.

یه حجله ی خیلی بامزه برامون بسته بودن.

چشم ماهرخ افتاد به تخت!

پربود از گل برگ رز قرمز، پایین تخت شمع های کوچولوی سفید و قرمز روشن بودن، واقعا نازگل با سلیقه هست.

رفتم کنارش ایستادم!



ـ ماهرخ؟

ـ هووم؟

ـ هووم چیه؟

ـ ببخشید، جان؟

ـ چیزی شده؟ ازاتاق خوشت نیومد؟

ـ چرا، خیلی قشنگه!

ـ پس چرا این جوری نگاه اش می کنی؟

ـ چیزی نیست.


romangram.com | @romangram_com