#چادر_گلی_پارت_113

ـ از کدوم پرورش گاه آوردین؟

ـ پرورشگاه خیابون...

ـ بمیرم برای ماهرخ، از همون جایی که خودش اومده، دخترش هم آورد. دخترم شانس نداره. راستی شهرام چیزی که بهش نگفتی؟

ـ نه، این راز تا ابد پیش خودمون می مونه. خیالتون راحت. جز من و شما کی می دونه؟

ـ مادرش.

ـ خیالتون راحت باشه پس.

اینا چی می گفتن؟!

یعنی چی که از همون پرورش گاهی که من اومدم دخترمم اومده؟

یعنی من... دخترشون نیستم... من...

ضربان قلبم بالا رفت.

زبونم قفل شد.به نفس نفس افتادم. سینم سنگین بود.

شهرا... ش... شه...

حتی نمی تونستم صداش بزنم.

کبود شدم و بالاخره سرجام نقش زمین شدم...

یادم نمیاد چه قدر تو همون حالت بودم، اما وقتی به هوش اومدم توی بیمارستان و زیر یه عالمه دستگاه بودم.

اولین کسی که اومد بالای سرم بابام بود.

تو چندثانیه همه چیز از ذهنم گذشت. من بخاطر حرف های بابا الان اینجام.

خیره شدم بهش.

تودلم گفتم چرا بابا؟

چرا به خودم نگفتی سرراهی ام؟


romangram.com | @romangram_com