#چادر_گلی_پارت_110

فقط سکوت کردم. همیشه در برابر خوبی های شهرام کم می آوردم. این بار هم کم آوردم.

ولی من دلم می سوخت، از اینکه زندگیش اون چیزی که باید نشد.

حتی حاضر بودم منو طلاق بده، ولی آخه کیو به خوبی شهرام پیدا می کردم؟

شهرامی که بخاطر من از تمام دنیا دست کشید و من شدم تمام دنیاش.

هشت ماهه پا به پای من تو خونه نشسته.

هشت ماهه با من خوابیده، بامن بیدار شده، بامن نشسته، با من غذا خورده، با من...

آخه این چه عشقیه که حاضره حتی بخاطر من بمیره؟!

قطعا این عشق یه عشق عادی نیست...

یه عشق الهیه!

نيم ساعت بعد جلوى در شير خوارگاه بوديم. بعد از صحبت با رييس اونجا كه يه خانم جوان بود، و نشون دادن مدارك و انجام كارهای لازم كه تاييده ما رو نشون مي داد، به اتاقى رفتيم كه پر از نوزاد بود، يه عالمه بچه ى معصوم كه آروم خوابيده بودن. به پيشنهاد خانم لواسانى ( رييس شير خوار گاه) به يه اتاق ديگه رفتيم كه رده سنى بچه هاى نگه دارى شده از شش ماه تا يك سال بودن.

همه رو تك به تك ديدم، يكى از يكى معصوم تر. سرگرم ديد زدنشون بودم كه شهرام صدام زد:

- اِ ماهرخ، بيا اينو ببين.

و بدون هيچ حرفى سمت شهرام رفتم.

- چيو ؟

- اينو ببينش! چه نازه. چشم هاش آبيه، لپاش گليه، موهاشم خرماييه. دو تا دندون موشى هم داره. دقيقا مثل تو قصه هاست اين بچه.

- عزيزم چه نازه، كى دلش اومده اين بچه رو اينجا بزاره؟

- ماهرخ نگاه اش كن مي خنده!

- خانم لواسانى: اين بچه پدرو مادرش تو تصادف مردن، سر راهى نيست.

شهرام دستی به موهای دختر بچه کشید و گفت:

ـ نظرت چیه ماهرخ؟


romangram.com | @romangram_com