#چادر_گلی_پارت_108
- نداشته باش، وقتشه مامان شى.
سرم رو پايين انداختم. اشك تو چشم هام حلقه زد؛ خدايا من دارم تاوان كدوم اشتباهم رو پس مي دم كه زندگيم اين شد؟
چرا بايد اينجورى شه؟
شهرام به اين خوبى داره پاى من مي سوزه، خدايا چرا؟
ولی اشکال نداره، باشه، شكرت، بازم شكرت خدا... راضیم به رضای تو.
- ماهرخ، تو دارى گريه مي كنى؟
اشكام رو پاك كردم.
- نه!
- پس چرا صورتت خيسه، چته؟ جاييت درد ميكنه؟
و جفت پا رفت رو ترمز.
- نه به خدا خوبم.
-ماهرخ چته نصف جونم كردى.
- هيچى دلم گرفت.
- باز به چى فكر كردى؟
- به زندگيم. به اينكه نبايد يه بچه از خودمون داشته باشيم. به اين كه تو دارى پاى من مي سوزى.
ـ کی گفته من دارم به پات می سوزم؟
ـ خودم.
ـ خودت بی جا کردی. من خیلی هم از زندگیم راضی هستم. این حرف رو هم مثل بقیه حرفای بیخود حق نداری به زبون بیاری.فهمیدی؟
این رو گفت و دوباره به رانندگیش ادامه داد.
رانندگی می کرد و زیر لب غر می زد:
romangram.com | @romangram_com