#چادر_گلی_پارت_106
ـ چی؟
ـ الان اومدیم کجا ماهرخ؟
ـ بستنی فروشی.
ـ خوب قیفی یا لیوانی؟
ـ هیچ کدوم، فالوده!
و با دو تا ظرف فالوده، نشستم کنارش.
٭٭٭٭٭
ماهرخ
٭٭٭٭٭
نورى كه از پنجره به صورتم مى خورد، اذيتم مي كرد. برگشتم اون سمت تخت و تو بغل شهرام جا شدم.
- صبح بخير خانوم زيباى من.
همون طوری که چشمام بسته بود، بادهن بسته هم ناله کردم:
- اوووم.
- اووم چيه تنبل، پاشو كلى كار داريم. قرارمون رو يادت رفته؟
- خوابم مياد.
- پاشو، قراره امروز نى نى دار شيمااا.
خیلی مضطرب گفتم:
- تو واقعا مي خواى از پروشگاه بچه بيارى، اونم با اين وضعيت من؟
- تو وضعيتت خيلى هم خوبه! دیروز هم گفتم. آره يه ماه پيشونيش رو مياريم.
واقعا نمي دونستم چه كار كنم. حتى نمي دونستم اين كارمون درسته يا نه. با اصرار شهرام از جام بلند شدم. بى حوصله تر از هميشه رفتم دست و روم رو شستم.
romangram.com | @romangram_com