#بوی_نا_پارت_342
این صداي نگین بود که درست پشت سر حاج اقا ایستاده بود ! سایه به سابه اش! «
حاج حسن اول یه مکثی کرد که صداش جا بیفته و بعد اروم اروم بر گشت و تا چشمش افتاد به نگین انگار قباله ي نصف بازار رو زدن به نامش!
همچین ذوق کرد که اشک ته چشماش جمع شد و چیزي نمونده بود که اختیار از کف بده و نگین رو همونجا،جلو بازاریا بغل کنه اما زود به خودش مسلط شد و گفت
-سلام بابا جون!سلام!سلام!
» بعد یاد حاج عباس افتاد و تند برگشت طرفش و با یه لبخند پیروزمندانه گفت «
-تو رو خدا نیگا کنین حاج آقا!این جوونا دیگه به ما اطمینان ندارن!باید حتی خودشون بیان سر بزنن که ما قبلا قرص مونو خوردیم؟ناپرهیزي نمی کنیم؟امان از دست اینا!اما خب این دفعه به موقع رسیدن آ!
» حاج عباس تند گفت
-الخیر فی ما وقع!حتما قسمت بوده!
» بعد به مهرداد نگاه کرد و تازه یاد دزد بدبخت افتاد و گفت «
-آخه جوون این چه کاریه؟
-تو رو خدا حاج آقا!غلط کردم!...خوردم!
-آخه دزدي م شد کار؟اونم تو بازار از یه عده آدم حلال خور!زحمت کش!مومن!با خدا!بابا پس ما پول چی داریم می دیم به این مامورا!
!» یه مرتبه صداي همه ي بازاریا دراومد «
-راست می گن حاج آقا!
-پول یا مفت مگه داریم!
-دیگه نمی دیم!
-کجان پس!؟
-حتما خوابن!
که یه مرتبه یکی گفت: «
romangram.com | @romangram_com