#بوی_نا_پارت_340


نگین یه مرتبه به خودش اومد و دید که دیگه موندن صلاح نیست و ممکنه باباش چشمش بهش بیفته راه افتاد طرف حجره ي حاج عباس اما دلش خون بود!

از اون طرف مهرداد همونجور که داشت اروم قدم می زد یه مرتبه چشمش افتاد به حاج حسن که داشت از دهنه ي بازار وارد می شد!

تند خودشو کشید کنار ! بدبختی این بود که بعضی بازاریا مهرداد رو می شناختن.

خلاصه خودشو کشید کنار و مشغول نگاه کردن باباش شد و یه دنیا غم تو دلش نشست!

حاج عباسم اروم اروم می اومد جلو و همونجور دعا می خوند با یعضی بازاریا که حجره شون رو باز کرده بودن سلام و احوال پرسی می کرد

الله لا الله الا هو الحی القیوم.

سلام حاج عباس!

السلام و علیکم و رحمت الله.لا تاخذه....

سلام عرض شذ حاج اقا!

صبحکم الله و العافیه ! سنته

صبح بخیر حاج اقا!

عاقبت شما بخیر ! ولانوم.له ما فی السموات....

و همین موقع که حاج عباس داشت به حجره اش نزدیک می شد یه مرتبه از اون ور یه جوون تند رفت طرفش و تا حاج عباس اومد بفهمه چی داره می شه که چنگ زد و کیف دستی حاج عباس رو گرفت و کشید!حاج عباسم از اون ور بند کیف رو محکم گرفت و داد زد

اي ولدزنا ! ول کن ! اي مسلمونا ! جعفر ! حسین!

جوونه که دید حاج عباس کیف رو ول نمی کنه خواست با مشت بزنه تو صورتش!حاج عباس که دست مشت کرده پسره رو رو هوا دید چشماشو بست و با اون یکی دستش صورتش رو پوشوند و منتظر ضربه بود که یه مرتبه صداي اشنا شنید

نامرد باباي منو ؟!

غلط کردم اقا !....خوردم!تو رو به ابوالفضل !تو رو به امام حسین !جوونی کردم!

حاج عباس که بوي اشنا به مشامش خورد اروم دستش رو از جلو صورتش اورد پایین و چشماشو وا کرد و قبل از اینکه دزده رو ببینه چشمش به جمال مهرداد روشن شد که با قد بلند و اندام ورزیده با یه دست مچ دستی رو که پسره براي زدن حاج عباس بالا برده نگه داشته بود و با یه دست دیگه شم پس کله اش رو گرفته بود!

انگار دنیا رو به حاج عباس دادن!نه به خاطر اینکه مثلا چندرغازرو نبرده بود! به خاطر اینکه پسرش اونجا بود و از پدرش دفاع می کرد ! این براش جلو اهل بازار خیلی حرف بود

romangram.com | @romangram_com