#بوی_نا_پارت_321
-بریم تو!زشته جلو همسایه ها!
» دوتایی رفتن تو و از پله رفتن بالا و مهرداد قفل در آپارتمان رو باز کرد و گفت «
-به خونه ي خودت خوش اومدي دختر عمو جون!یعنی به دنیاي واقعی خوش اومدي!
» نگین سرش رو برگردوند طرف مهرداد و یه نگاهی بهش کرد که مهرداد آروم در آپارتمان رو باز کرد و گفت
-یه خونه داریم قد یه قوطی کبریت!انقدر کوچیکه که وقتی راه می ریم می خوریم به هم!اما یه در داره که وا می شه به رویا ها و عشق ها و محبت ها و شادي ها و خوشی ها!بفرمایین خوشگل خانوم عزیز که این در منتظره تو ازش رد شی!
بعد آروم در رو باز کرد!
نگین از همون بیرون یه نگاهی تو آپارتمان رو کرد.واقعا اندازه ي یه قوطی کبریت بود!شاید کل آپارتمان یه خرده از اتاق خودش بزرگتر!دلش بیشتر گرفت و بغض بیشتر گلوش رو فشار داد!یعنی چه جوري می تونست به قول مهرداد تو این لونه زنبور زندگی کنه؟پاش پیش نمی رفت اما مهرداد در رو براش باز کرده بود و منتظر ایستاده بود و داشت نگین رو نگاه می کرد.نگین باید خودشو نشون می داد!باید نشون می داد که یه دختر سست و نازپرورده نیست اما انگار بود!یواش و آروم رفت تو آپارتمان و پشت سرشم مهرداد با چمدونا!نگین یه نگاهی به دیوارا کرد و یه بود انداخت!انگار وارد قفس شده بود!داشت خفه می شد!احساس عجیبی داشت!یه open نگاهی به آشپزخونه که مثلا احساس بد که بهش پشیمونی می گن!دلش می خواست اون موقع از اونجا فرار کنه و برگرده خونه شون و بیفته رو دست و پاي باباش و عذرخواهی کنه!گریه ش گرفته بود!از دست خودش عصبانی بود!از دست خودش،از دست مهرداد،از دست عموش از دست باباش،از دست دنیا،از دست این آپارتمان که دیگه چیزي نمونده بود دیواراش بچسبن به همدیگه!بالاخره م زد زیر گریه و برگشت طرف مهرداد و گفت
-اینجا مهرداد؟!
بعد رفت و نشست و صورتش رو گرفت تو دستاش و زار زار گریه کرد!مهرداد همون جلوي در واداد!احساس تنهایی کرد!تنهایی و بی کسی!بی کسی و ضعف و نداري!نداري و بدبختی!بدبختی و غریبی!غریبی و بی پولی!بی پولی و تنهایی!
آروم چمدونا رو گذاشت زمین و رفت نشست و به نگین نگاه کرد و بعد به در و دیوارا!
یه دفعه اونم احساس خفگی کرد تو اون لونه موش!دچار یه خلاء ذهنی شد!اونجا چیکار می کرد؟اصلا چی شد که به اینجا رسید؟اون کجا اینجا کجا؟اون زندگی کجا و این زندگی کجا؟!
کارمنداش کجان؟صد و پنجاه شصت تا کارمند و کارر!ماشین شیک ش کجاس؟اتاق بزرگ و قشنگش؟خونه ي مثل قصرش؟!
دوستاي همه جور و رنگ و وارنگ ش؟!
اصلا براي چی یه همچین کاري کرد؟اون که تو زندگیش همه چی داشت!چی ش کم بود؟!
دوباره برگشت و دور و ورش رو نگاه کرد!یه اجساس خیلی بدم به اون دست داد که به اونم می گن پشیمونی!
آروم از جاش بلند شد و رفت تو آشپزخونه!سرامیک کف رو شمرد!پنج تا در ده تا!اندازه ي یکی از دستشویی هاي خونه شونم نبود!آشپزخونه اي که توش از پري خانم خبري نبود!
برگشت سالن رو نگاه کرد!واقعا اندازه ي راهروي ورودي خونه شون بود!بدون مهدي خان!
چه طور موقعی که اومده بود براي دیدن و اجاره کردن اینجا،متوجه نشده بود؟اصلا چرا یه همچین قهرمان بازي اي دراورده بود؟اگه باباش براش زن گرفته بود پس به اون چه مربوط از این غلط آ بکنه!میذاشت تا باباش هر کاري صلاح می دونست بکنه و بعدش هر چی می شد،می شد!مگه به اون زن داده بودن؟نگین رو باباش براش گرفته بود!
افکارش که به اینجا رسید از خودش بدش اومد!پس اون این وسط چیکاره بود؟یه عروسک؟نه!نه!یه مترسک سر جالیز!آره!مترسک سر جالیز!یه پسر خوش تیپ و خوش قیافه و قدبلند با تحصیلات عالیه که زده بودنش سر یه چوب و کاشته بودنش وسط جالیز!اختیارشم دست خودش نبود و هر جوري می خواستن باهاش رفتار می کردن و بازیش می دادن!چه عیبی داشت؟عوضش همه چی ش آماده و مهیا بود! خونه، زندگی، ماشین، کار، مدیریت. پول. اربابی.دستور.دول ا راست شدن جلوش.احترام!
romangram.com | @romangram_com