#بوی_نا_پارت_318

-آره!مگه چیه؟

-تو از این خونه به این بزرگی می خواي بري تو یه آپارتمان کوچیک؟

-آره مامان جون!فکر می کنم که منم یکی م مثل بقیه ي دخترا!مگه همه ي دخترا باباهاي پولدار دارن؟

-یه خرده فکر کن عزیزم!زندگی به این آسونی ها که تو فکر کردي نیست!تو یه عمر هر چی خواستی برات فراهم بوده!پول،ماشین،شرکت،خونه ي بزرگ،کارگر،مستخدم!حالا چه جوري می تونی بري تو یه خونه ي فسقلی زندگی کنی؟

-گفتم که!امتحان می کنم!

-پشیمون می شی آ!اون موقع برگشتن ت خیلی سخته ها!

-من شوهر دارم مامان جون!اینا رو باید قبلا فکر می کردین!من تا چند وقت دیگه بچه دار می شم!می فهمین!؟

-یه چند روز به من مهلت بده!

-مهلت زیاد داشتین اماچی شد؟الان چند وقته که من ازدواج کردم اما شوهرم یه جا بوده و من یه جاي دیگه!

-می دونم مادر جون اما!...

-دیگه اما نداره!من تصمیم خودمو گرفتم!الانم منتظرم بابام برگرده و باهاش صحبت کنم!فقط خواستم شما قبلا بهش بگین که من در هر صورت می رم!اي کاش بابا یه خرده فکر می کرد!

-عزیزم تو الان عصبانی هستی!یه ساعت که بگذره آروم می شی و اونوقت می فهمی که داري چه اشتباهی می کنی!

-اولا که من عصبانی نیستم!من خیلی متاسفم!متاسف از اینکه بازیچه ي دست بابا و عمو شدم!غیر از اون، اشتباه براي چی؟یه زن وقتی می خواد بره با شوهرش زندگی کنه یعنی اشتباه؟

-آخه با این وضع؟

-این وضعیه که شما به وجود آوردین!هم براي من،هم براي مهرداد!نه به اون نامزدي و عروسی که گرفتین!نه به اون ماه عسل که ما رو فرستادین!نه به حالا که نمی ذارین با هم زندگی کنیم!

» بعد یه مرتبه داد زد و گفت «

-بابا من حامله م!می فهمین یا نه!؟

سارا خانم که دید هم حرفاي نگین درسته و هم خیلی عصبانی شده،از اتاق اومد بیرون و رفت پایین و به حاج حسن تلفن زد و بهش جریان رو گفت و حاج حسن م همون لحظه به طرف خونه حرکت کرد.و یه ساعت بعد رسید و بلافاصله نگین رو صدا کرد اما سارا خانم بردش ته سالن و باهاش حرف زد اما هیچ فایده اي نداشت!آخر سر وقتی دیگه ناامید شد،رفت تو اتاقش و شروع کرد به گریه کردن!

حاج حسن م زیور خانم رو فرستاد که نگین رو صدا کنه!نگین از تو پله ها کم و بیش حرفاشونو شنیده بود و وقتی زیور خانم صداش کرد،آروم اومد پایین و رفت تو سالن و رسید به حاج حسن و سلام کرد.حاج حسن م همونجور که اخمهاش تو هم بود،جواب سلام ش رو داد و گفت


romangram.com | @romangram_com