#بوی_نا_پارت_310


!» نگین متوجه نشد که منظور حاج حسن چیه اما سارا خانم چرا «

-بعدشم همینجا زندگی تون رو شروع کنین!بسم الله بگین و زندگی تون رو شروع کنین!یه چند روزي که گذشت خودم با حاج آقا عباس صحبت می کنم و آشتنی شون می دم!

حالا دیگه نگین متوجه نقشه ي حاج حسن شده بود!کار تو بازار و حجره ي حاج حسن و زندگی تو خونه ي حاج حسن و حقوق گرفتن از حاج حسن!همه ي اینا یعنی انتقام گرفتن از حاج عباس!

» سارا خانم که از قبل منظور حاج حسن رو فهمیده بود گفت

-مرد دست وردار از این کارا!بذار اینا برن به زندگی شون برسن!

» حاج حسن با عصبانیت گفت «

-بده دارم کمک شون می کنم؟

آخه من می دونم این چه جور کمکی یه!تو اگه می خواي کمک شون کنی بذار برن سر خونه و زندگیشون!

-با چی؟با دست خالی؟فعلا که مهرداد نه جا و مکان داره و نه کار!

-تو که داري!بهشون بده!

-اگه همینجوري بدم بد عادت میشه!من برادر زاده م رو دوست دارم و خیرش رو می خوام!تا چشم به هم بزنی،شده کاسب!بعدشم یه مدت که گذشت یه حجره ي مستقل می دم به خودش!دیگه چی می خواي؟

» نگین آروم گفت «

-بابا جون من می دونم مهرداد نه بازار می آد و نه تو این خونه!

-پس چیکار می خواد بکنه؟

-یه جا رو اجاره می کنیم و اونم می ره براي خودش یه کاري پیدا می کنه!

-حالا کو کار؟بعدشم،تازه اگه کار پیدا کنه مگه چقدر بهش می دن؟پول اجاره خونه شم نمی تونه در بیاره!

-خب من فعلا هستم!من کمکش می کنم!

-شما؟!

!» نگین به حاج حسن نگاه کرد -«

romangram.com | @romangram_com