#بوی_نا_پارت_293
-والا چی بگم !خودتون در جریان هستین دیگه!راستش اگه منم خدمت نرسیدم بخاطر احترام به پدرم بود!
-افرین عمو جون!افرین!
-اما حالا دیگه مساله فرق کرده !دیگه تنها ما مطرح نیستیم!الام یه موجود بی گناه پاش وسطه عمو جان!
-افرین!افرین!
-جلو اقوام و اشناهام درست نیست که من و نگین با هم زندگی نکنیم!اگهشما صلاح بدونین و اجازه بدین من بخاطر اینکه حرمت پدرمم نگه داشته باشم و ازم راضی باشه یه جارو اجاره کنم و بریم توش زندگی کنیم!البته همونجور که بازم در جریان هستین فعلا به دلایلی پدرم برام جایی رو نمی خره!اینه که من با همون پس اندازي که دارم یه جارو اجاره کنم و زندگیمون رو توش شروع کنیم!به امید خدا کم کم وضعمون خوب میشه!
«حاج حسن یه فکر ي کرد و گفت«
-چاییت رو بخور عمو جون!
«مهرداد اروم فنجون چاییش رو برداشت که حاج حسن گفت«
-من حرفی ندارم !اتفاقا اینطوري بهتره!بالا و پایین زندگی رو می فهمین و یاد می گیرین دیگه رو پاي خودتون واستین!حتما حاج اقام همین فکر رو کردن!
«مهرداد یه لبخند زد و گفت«
-حتما!
«دوباره حاج حسن یه فکري کرد و گفت«
-کی به سلامتی ایشالا؟
-راستش من الان می رم خونه که به بابام اینا خبر بدم...
«تو همین موقع موبایل مهرداد زنگ زد!حاج عباس که توسط جاسوساش از رفتن مهرداد با خبر شده بود و فهمیده بود که مهرداد خیلی باعجله از کارخونه رفته بو برده بود که حتما خبري شده!
براي همینم به مهرداد تلفن کرده بود!مهرداد از عموش عذرخواهی کرد و یه نگاه به موبایل انداخت و گفت«
-بابا هستن!
«بعد تلفن رو جواب داد«!
-سلام حاج اقا!
romangram.com | @romangram_com