#بوی_نا_پارت_287

-تو راهه!

» سارا خانمم خندید و همونجور که برگشت بره پایین گفت «

-پاشو یه دستی به سر و صورتت بکش!

اینو گفت و رفت پایین.از اونطرف صداي حاج حسن کمی آروم شده بود و فقط داشت زیر لب حرف می زد

-خدا به زمین گرم بزندت مرد!اي بی دین!اي کافر!اي مرتد!ببین چطوري کاشونه ي منو به هم ریخت!عین آفت افتاد تو زندگی من!خدا نابودت کنه!

» تو همین موقع سارا خانم رسید تو تراس و تا چشم حاج حسن بهش افتاد و گفت «

-کجاس این دختره؟

-تلفن زد به مهرداد.

-چیکارکرد؟!

-تلفن زد به مهرداد و جریان رو بهش گفت.

!» تا سارا خانم اینو گفت و دوباره صداي حاج حسن رفت بالا «

-اي واي که دیگه راستی راستی بدبخت شدیم!آخه زن چرا گذاشتی این کار رو بکنه!؟

-براي چی نکنه؟شوهرشه!

-میذاشتی خودم یه خاکی به سرم می کردم!آخه ناسلامتی من تو این خونه بزرگترم!

-این حرفا چیه آخه؟

-حالا دیگه مگه می شه پیداشون کرد اینارو!الان که خبر به اون شمر برسه دیگه خدا رو بنده نیس!اون اژدهاس!حالا که نقطه ضعف منو فهمید دیگه ول م نمی کنه که!تا منو سکه ي یه پول نکنه دست وردار نیس دیگه!اي خدا چه کرده بودم که این عقوبتم بود!حالا دیگه اگه پشت گوش تونو دیدین،مهردادم می بینین!آمد به سرم از آنجه می ترسیدم!چرا آخه این کارو کردین؟چرا سر خود کار می کنین؟اون از اون دختره و اینم از تو!واي که دشمن عین نگین انگشتر دور تا دورم رو گرفته!حالا دیگه مگه اینکه خواب مهرداد رو ببینیم!اي داد که کار کشید به کلانتري و دادگاه!چرا انقدر شما اختیار سر خود شدین؟چرا به حرف بزرگتر گوش نمی دین؟چرا....

همونجور که حاج حسن داشت مثل نوار پشت سر هم داد می زد،سارا خانم آروم گفت

-تو راهه.

یه مرتبه حاج حسن ساکت شد و یه نگاه به سارا خانم کرد و آروم پرسید


romangram.com | @romangram_com