#بوی_نا_پارت_283
-بلا!؟سر بچه ي من؟کی؟!یعنی کی می خواد سر بچه ي من بلا بیاره؟!
-بابام!می گه باید بچه رو سقط کنم!
-عمو!؟
-آره!آره!
دیگه گریه بهش مهلت نداد و زار زار زد زیر گریه!از اون طرف مهردادم که خون خونش رو می خورد خیلی سعی کرد تا تونست به خودش مسلط بشه و جلو خودش رو بگیره!خلاصه هر جور بود آروم گفت
-حتما اشتباه می کنی!تو آروم باش!من تا نیم ساعت دیگه می رسم!کجایی؟
-خونه مون!
-قطع نکن!برو تو اتاقت!
-تو اتاقمم!
-خوبه!خوبه!حالا برو رو تختت دراز بکش و چند تا نفس عمیق بکش تا بهت بگم!
» نگین داد زد و گفت «
-من به تو می گم اگه ما رو دوست داري بلند شو بیا،اون وقت تو می گی نفس عمیق بکشم؟واقعا که مهرداد!فکر نمی کردم اینجوري باشی!خیلی بی خیالی!واقعا که!
-آروم باش عزیزم!آروم باش!فکر بچه مونو بکن!
-واقعا متاسفم که گول تو و خوردم!فکر می کردم تا گریه ي منو بشنوي و بفهمی بچه ت در خطره،خودت رو می رسونی!
-عزیزم!عزیزم!من الان تو راهم!دارم با سرعت می آم طرف خونه تون!فقط م خواستم تو رو آروم کنم!
» نگین دوباره داد زد و گفت «
-داري دروغ می گی!
-پس گوش کن!
مهرداد همون لحظه که صداي گریه ي نگین رو شنید،از تو دفترش اومده بود بیرو ن و محوطه ي کارخونه رو رد کرده بود و می رفت طرف ماشین ش!یعنی طاقت گریه ي نگین رو نداشت!یه خرده بعدم سوار ماشین شده بود و حرکت کرده بود!اونم با سرعت!تو همون لحظه دستش رو گذاشت رو برق ماشین و چند تا زد و گفت
romangram.com | @romangram_com