#بوی_نا_پارت_279

مثل بقیه پدر بزگا !اونا چه جوري نوه دار می شن؟!

خانم رك و راست حرف بزن ببینم چی میگی!

گفتم که ! مات تا چند وقت دیگه نوه دار می شیم!

اخه چه جوري؟!چه طوري؟!

» حاج حسن دیگه اینا رو با صداي بلند می گفت «

یواش چه خبرته!؟

اخه اینا که با هم نبودن!

پس کی رفت ماه عسل؟!

اي واي ! اي واي بیچاره شدن!

خبه مرد!این حرفا چیه می زنی؟!بیچاره براي چی؟

تو نمی فهمی خانم ! نمی فهمی!

» حالا دیگه حاج حسن داشت داد می زد و صورتش سرخ شده بود و رگاي گردنش زده بود بیرون «

اي واي که بدبخت شدم و ریشم افتاد تو دست اون نامرد!

مرد یواش !ابرومون رو بردي!مگه چی شده؟!

دیگه چی می خواستی بشه!؟

مگه خلاف شرع کردن!زن و شوهرن دیگه!

اخه به این دختر بگو به این زودي؟!واي که خونه خراب شدم!حالا چه خاکی تو سرم کنم!

اخه براي چی ؟!تو باید الان خوشحال باشی!

اره اما اگه شوهرش بالا سرش بود!


romangram.com | @romangram_com