#بوی_نا_پارت_272

بعله اقا جون!عمو جون هم دوست داره کانون خانواده گرم باشه!

» حلاصه اون روز گذشت و شب شد و ساعت 7 مهرداد زنگ زد به نگین تا نگین گفت سلام مهرداد گفت «

ناهارتون رو دور هم خوردین نگین خانم؟

» نگین جوابی نداد که مهرداد گفت «

دیدي حالا؟!اینا نقشه کشیدن ما رو بدبخت کنن!ما شدیم وسیله ي انتقام براشون!

تو که برات مساله اي نیست !این منم که برام خیلی بد شده!

براي چی؟!

خوب تو مردي اما براي یه دختر خیلی زشته که شوهر بکنه و خونه ي پدرش باشه!

خوب برو خونه ي شوهرت!

خونه ي شوهرم کجاست؟!

من یه جارو اجاره می کنم و میریم توش زندگی می کنیم!

اخه این جوري که نمی شه!

پس می خواي چیکار کنی؟این دوتا برادر خیال صلح با همدیگر و ندارن!این طوري پیش بره فقط باید تلفنی زن و شوهر باشیم!تازه اگه پس فردا یه تبصره براي تلفن زدنمون نذارن!

مهرداد!

هان؟

تو منو چقدر دوست داري؟

چی؟!

می گم تو منو چقدر و دوست داري؟

حالا وقت این حرفاست؟من دارم به تو می گم اینا دارم از ما سواستفاده می کنن اون وقت تو می پرسی چقدر دوستت دارم!نکنه شما دو تا یه نقشه پقشه اي براي من و بابام کشیدین؟!


romangram.com | @romangram_com