#بوی_نا_پارت_261

پس دیگه چی میگی!؟ بذار من یه جارو اجاره کنم و بریم توش زتدگی کنیم!

نمی شه ! باید بابام راضی باشه!

پس باید صبر کنی!

فکر حرف مردم نیستی!؟

پس من چیکار کنم؟!

یه فکري بکن ! با عمو صحبت بکن!

فایده نداره!

پس براي چی اومدي اینجا؟!

اومدم همسرم رو ناهار ببرن بیرون!

لازم نکرده!پاشو برو به کارت برس!

چشم ! یاالله!

» مهرداد اینو گفت و از جاش بلند شد و گفت «

من میرم پایین دم در!ده دقیقه منتظرت می شم! اگه اومدي که اومدي و با هم ناهار می ریم بیرون و مثل زن و شوهر هاي خوب و خوشبخت در مورد اینده صحبت می کنیم!اگه نیومدي که دیگه واویلا!

واویلا یعنی چی؟!

یعنی اینکه من تنهایی میرم ناهار می خورم و تنهایی در مورد زندگی ایندمون فکر می کنم!

من نمی تونم با تو بیام بیرون ! باید از بابام اجازه بگیرم!

-پس هنوز اونقدر بزرگ نشدي که به سن ازدواج رسیده باشی!من پایین م!ده دقیقه!

مهرداد اینو گفت و از اتاق رفت بیرون و از پرسنل شرکت خداحافظی کرد و رفت پایین و به ساعتش نگاه کرد.یه دقیقه،دو دقیقه،سه دقیقه،چهار دقیقه!

عجب بچه بازي شده بود!این دو تا برادر به خاطر گذشته هاشون داشتن زندگی این دو تا جوون رو خراب می کردن!


romangram.com | @romangram_com