#بوی_نا_پارت_257
اره دیگه ! انگار داري ئنبال بهانه می گردي که با من دعوا کنی!
باشه مهرداد خان! کاري نداري؟
باز بهت بر خورد؟!
کاري نداري؟!
نگین ! لوس نشو دیگه!
خداحافظ!
نگین ! الو ! نگین!
نگین تلفن رو قطع کرد و مهرداد شماره اش رو گرفت اما نگین جواب نداد . مهرداد چند بار شماره گرفت اما بعدش نگین موبایلشئرو خاموش کرد.بیچاره مهرداد مونده بود چیکار کنه!
ساعت حدود دوازده بود که کارخونه رو سپرد دست معاونش و سوار ماشینش شد و راه افتاد و سه ربع و یه ساعت بعد رسید جلو شرکت نگین اینا و پیاده شد و رفت تو و بعد از سلام و احوال پرسی با پرسنل شرکت رفت جلو اتاق نگین و در زد و رفت تو
سلام خانم مدیر عامل بد اخلاق!
اینجا اومدي چیکار؟!
والا یه محموله دارم اومدم صادرش کنم!شرکن شما رو یه دوست بهم معرفی کرده!می خوام محموله رو صادر کنم براي مدیر عامل شرکت!
خوب پس باید بري با کارمندام حرف بزنی!
محموله عشقه ها ! نرم پس فردا بفهمی و پشیمون بشی که چرا پیش خودم نیومدي!
ما کالاي غیر واقعی جایی صادر نمی کنیم!
بابا کالا غیر واقعی کجا بود!
بیا تو درو ببیند همه فهمیدن!
» مهرداد درو پشت سرش بست و رفت رو یه مبل نشست و گفت «
خب ! حالا بگو حرف حسابت چیه!
romangram.com | @romangram_com