#بوی_نا_پارت_248

-یعنی گولش بزنم؟!

-اره دیگه!

-اقا جون شمام مامان رو گول می زدین؟

«لیلا خانم چپ چپ به حاج عباس نگاه کرد که حاج عباس دوباره هول شد و گفت«

-من که نه!

-پس چرا من زنم رو گول بزنم؟!

-اینکه گول زدن نیس!

-پس چیه اقا جون؟

-دروغ مصلحت امیزه!

-یعنی بعد که اومد اینجا زندانیش می کنین و نمیذاریم دیگه برگرده خونه شون؟!

-نه بابا جون!

-پس چی؟

-تو چقدر ازم حرف می گیري؟!خسته م کردي!

-دارم ازتون چیز یاد می گیرم!

«لیلا خانم یه پوزخند زد که حاج عباس بازم هول شد و گفت«

-گربه رو باید دم حجله کشت پسر جون!کی می خواي چیز یاد یگیري؟!اصلا نمی خواد هیچ کاري بکنی! 4 روز که ولش کردي خودش بلند می شه می اد!چطوره؟

-عالی اقاجون!

-افرین پسر خوب!من خیر و صلاحت رو می خوام!یخ کرد این چایی مون!

«مهرداد همونجور نشست و دیگه هیچی نگفت!حاج عباس چایی ش رو خورد و رو کاناپه یه لم داد و تلویزیون رو روشن کرد.مهرداد و لیلا خانمم همونجور ساکت نشستن.یه خرده بعد موبایل مهرداد زنگ زد.مهردادم دست بهش نزد و قطع کرد.دوباره زنگ زد.بازم مهرداد جواب نداد و قطع شد و دوباره زنگ زد که این دفعه حاج عباس گفت«


romangram.com | @romangram_com