#بوی_نا_پارت_235


» بازم مهرداد و نگین موندن که چیکار کنن که عمه خانم زود گفت «

-اره بچه ها ! بدویین که دیر شد! نگین جون شما برو تو ماشین خان عموت!مهرداد جون شما هم برو تو ماشین خان عموت!

راه حل بهتر از این نمی شد ! تند نگین و مهرداد رفتن تو ماشینا سوار شدن.حاج عباس و حاج حسنم دیگه چیزي نگفتن و سوار شدن.بقیه هم همینطور.

خلاصه همگی حرکت کردن و نیم ساعت سه ربع بعد جلو یه رستوران نگه داشتن و پیاده شدن و ناهارشون رو خوردن و موقع حساب کردن شد که حاج حسن گارسون رو صدا زد و گفت صورت حساب!حاج عباسم به یه گارسون دیگه اشاره کرد و گفت صورتحساب بیاره!

» گارسون بدبخت یه خورده بعد یه صورتحساب اورد که حاج عباس گفت

-بده به من ببینم پسر جون!

حاج حسنم بلند گفت

-بیارش اینجا اقا جون!

این دفعه گارسون اون وسط موند که چیکار کنه ! هر دو داشتن بهش چشم غره می رفتن که بازم عمه خانم وسط رو گرفت و گفت

-قرار شد امروز همگی مهمون من باشین دیگه ! پسر جون بیا اینجا!

گارسون بیچاره که از نگاه هاي خشم الود این دوتا رنگش پریده بود تند صورتحساب رو برد و داد به عمه خانم و خودش فرار کرد و رفت!

عمه خانم صورتحساب رو داد و اینجام مساله بخیر و خوشی تموم شد و همه از جاشون بلند شدن و از رستوران اومدن بیرون و سوار ماشنا شدن و به سمت خون هی عمه خانم حرکت کردن کمی بعد رسیدن و رفتن تو.

ثریا خانم تند چایی رو حاضر کرد و یه ظرف بزرگ میوه درست کرد و یه ظرف شیرینی و برد و گذاشت تو سالن.

مهمونا هم نشستن.یه خرده که گذشت حاج عباس به مهرداد گفت

-بابا جون چمدونا رو وا نمی کنی؟! مزه ي سفر به سوغاته!

حاج حسنم گفت

-نگین بابا ! سفر بی سوغات مثل ابگوشت بی نمکه ! بیار جمدونا رو ببینم چی اوردین!

نگین و مهرداد از جاشون بلند شدن و دو تا چمدون رو اوردن جلو و نگین یکیش رو باز کرد و چند تا چیز از توش در اورد.سوغات حاج حسن و سارا خانم رو داد به مهرداد و سوغات حاج عباس و لیلا خانم رو خودش برد و با چند تا عذر خواهی دادن بهشون.سوغات عمه خانم و بقیه رو هم دادن که حاج عباس گفت

-به به به این سوغات ! الحق که عروسم با سلیقه ست!

romangram.com | @romangram_com