#بوی_نا_پارت_204

ابرام آقا با این یکی دیدار،دیگه دل از کف داد و مجمعه به دست،رفت تو حیاط اما تو حال خودش نبود!سخت گلوش پیش پري خانم گیر کرده بود!مجمعه رو برد و داد به اوس مراد که شاگرد اوس مراد گفت

-یه دونه؟کمه که!

-الان می آرم!شما این یکی رو پرکن من بعدي رو آوردم!

» مهدي خان اومد بره تو خونه که ابرام آقا تند گفت «

-مهدي خان!

-جونم!؟

-شما زحمت نکشین!خودم می رم!

-خدا خیرت بده!

-خدا شما رو هم خیر بده!

» اینو گفت و دوباره برگشت تو خونه و رفت تو آشپزخونه و به پري خانم گفت «

-دوباره سلام!

» پري خانم خندید و گفت «

-سلام!چیزي می خواستین؟

-با اجازه تون!

-بفرمایین!

-یه مجومه ي دیگه می خواستم!

چشم!الان می دم!

» پري از تو کابینت یه مجمعه ي دیگه دراورد و داد به ابرام آقا و گفت «

-کاشکی خانمم با خودتون می اوردین که باهاشون آشنا می شدم!


romangram.com | @romangram_com