#بوی_نا_پارت_182

از بیرون یه نفر دیگه م اومد تو و سلام کرد و دویید اومد جلو و تا مهرداد اینا اومدن به خودشون بجنبن که دست و پاي یه گوسفند رو گرفت و جلو پاي حاج حسن و سارا خانم زدن زمین و سرشو بریدن!نگین چشمهاشو بسته بود و داشت حالش به هم می خورد که مهرداد گفت

-آقاجون!آقاجون!این الان غش می کنه!

-ببیرش تو باباجون!از خون حالش بد می شه!برش تو!بعد یه انگشت خون بیار بزن به پیشونی ش!

مهرداد تند دست نگین رو که در حال افتادن بود گرفت و همونجور که با خودش حرف می زد بردش تو! «

-کشتینش این عروس بدبخت رو!دیگه این چیزیش سالم دست من نمی رسه که!عروسی کنیم و باید ببرمش آسایگاه روانی بخوابونمش!بریم!بریم که الان اون یکی زبون بسته رو تیر بارون می کنن این دو تا برادر!

» خلاصه دو تا گوسفند کشته شد که حاج عباس گفت «

-اوس مراد لخُم ش کن!جدا جدا!یکی ش رو بذار واسه حاج آقا که ببرن تو محل خودش تخس کنه!

-چشم حاج آقا!

-مهدي خان!

-بعله حاج آقا؟

-چایی و شیرینی بیار واسه اوس مراد!

-چشم حاج آقا!

-بفرمایین!بفرمایین زن داداش!بفرمایین حاج آقا!

» با بفرما بفرما گفتن آ و مبارك باشه گفتن آ،همگی وارد خونه شدن که حاج عباس گفت «

-پري!پري خانم!اسفند چی شد؟

آوردم حاج آقا!

دود اسفند همه جا رو گرفت و پري خانم سینی و منقل رو برد جلو نگین و یه مشت اسفند ریخت تو منقل که دور و ور نگین و مهرداد رو دود گرفت و نگین به سرفه افتاد!مهرداد بیچاره که تند تند با دستاش دود رو می زد کنار گفت

-بسه پري خانم!خفه ش کردین!مامان زنگ بزن اورژانس اکسیژن برسونن!

حالا نگین،هم خنده ش گرفته بود و هم از دود و سرفه و اشک داشت خفه می شد و هم حالش از دیدن خون داشت بهم می خورد!


romangram.com | @romangram_com