#بوی_نا_پارت_161
-براي نامزدي؟
-خب آره!مگه چیه؟!
-آقا جون مگه ما چقدر فامیل داریم؟اونم براي یه نامزدي!
-نمی شه بچه جون!باید همه رو دعوت کرد!
-اون وقت این همه آدم رو کجا جا بدیم؟
-یه باغی من سراغ دارم.اونجا رو می گیرم!
-آقاجون نمیشه حالا صد،صد و پنجاه نفر دعوت کنیم و همینجا تو خونه نامزدي بگیریم؟
-نه!نمی شه!
-اي بابا!ششصد نفر!براي نامزدي؟!
-تو به این کارا کار نداشته باش!برو زودتر حاضر شو دختر عموت منتظره!
از اون طرف م حاج حسن به نگین گفت که فردا نره شرکت و با مهرداد برن کارت سفارش بدن.موقعی که گفت ششصد هفتصد تا کارت لازمه،نگین با تعجب گفت
-هفتصد تا؟!براي چی آقا جون؟
-باید همه رو وعده بگیریم!
-آخه براي یه نامزدي؟
-بعله!ما ابرو داریم!
-آقاجون ابرو که به این چیزا نیس!معمولا مراسم نامزدي رو ساده و مختصر برگزار می کنن و یه عده فامیل نزدیک و دوستان رو دعوت می کنن!
-نمی شه!نمی شه!باید همه رو دعوت کرد!فقط به عمه خانم سلام برسون و بگو بابام گفت هر وقت کارت آ حاضر شد می دم خدمت شون!نگین م یه چشم گفت و رفت تو اتاقش که آماده بشه.ساعت حدود هفت بود که مهرداد رسید در خونه شون و زنگ زد و رفت تو حیاط همونجا با حاج حسن و سارا خانم سلام و احوالپرسی کرد و بعدش با نگین که از قبل اماده شده بود،حرکت کردن و رفتن.به محض اینکه از کوچه شون اومدن بیرون نگین گفت
-خبر داري براي نامزدي می خوان چند نفر رو دعوت کنن؟
-آره!همه ش ششصد هفتصر نفر رو!
romangram.com | @romangram_com